من توی اتاق تاریک زیرشیرونی تنهای تنها چهار زانو نشسته بودم، و هیچ چیزی رو حس نمی کردم به هیچ چیز نمی خواستم فکر کنم چون در هر ثانیه تو وجودم هزاران صدای جیغ و ناله ی زجربار به گوشم می رسید و من چاره ای جز سکوت نداشتم یدفعه چشمهامو باز کردم، گونه ی سمت چپم گرمه خدای من دیگر تحمل این گرما را ندارم انگار کسی فولاد داغ شده ای را روی صورتم گذاشته و فشار میده سوزش اون به استخونم می رسه.
وقتی بهوش اومدم اون دیگه پیشم نبود یعنی بازم من تنها بودم چون اونی وجود نداشت شاید من اشتباه می کردم، پاهام حرکت نمی کردن ولی من داشتم تو اتاق پرسه می زدم آره خیلی متعجب شدم چون تا به اون روز یک چنین احساسی رو تجربه نکرده بودم راستشو بخوای هنوز روی صورتم اون گرمارو احساس می کردم آره اشتباه نمی کنم همون درد بی درمونی بود که به جونم افتاده بود دیگه هیچی برام مهم نبود بجز اینکه از دست این درد خلاصی پیدا کنم چون واقعا کلافه شده بودم به دیوار نگاه کردم دیدم روش با خطی نسبتا ناخوانا و انگار به رنگ خون نوشته بود تو باید زجر بکشی تا پاک بمیری.
بی اختیار گریم گرفت شاید از روی ضعف من بود موی تنم سیخ شد خواستم رو پاهام بایستم اما نتونستم متآسف بودم برای خودم چون واقعیت این بود که من هنوز دور اتاق پرسه می زدم.
بازم می نویسم

