قصه از اونجایی شروع می شه که تو متولد شدی مثل همه ی قصه های دیگه ولی متفاوت تر، چون می خوام بگم تو تو لجنزاری گیر کردی که نمی تونی ازش بیرون بیای آره احساس تهو می کنی درسته تو مغزتو به شیطان درونت فروختی و حالا منتظر آتیش گرفتن اونی از دنیای پیرامونت متنفر و منزجر شدی، هوس مردن به سرت زده، زوده واست تو تاز باید زجر بکشی تا بفهمی این گفته های من نیست گفته های روح سرگردانی که پیرو دین تنهایی های خودشه نه افکاره پوچ تو.
حالا سرتو بالا نگهدار به چشمام خیره شو ببین چی می بینی تو همون چیزی رو می بینی که من می خوام ، به در و دیوار نگاه می کنی به زمین که ساخته ی ذهن توست اگه این واقعیتو پذیرفتی یعنی که تو به زودی می میری آره به همین سادگی بهت قول میدم چون تو دنبال واقعیتی پس باید بمیری تا راز بودن رو بفهمی بودنی که با نبودن ها همراست.
تاحالا شده به گوشه ای خیره بشی اون لحظه به چی فکر می کنی کورسوی امیدی برای آینده یا مرگ، اختلاف اندیشیدن مهم نیست مهم به چه اندیشیدن، مسیره رهایی تو راهی که روبروته و باید اینو بپذیری که لاشه ی تو ارزشمندتره. چاقو توی دسته راستته راحت ترین راه رگ دست چپتو بزن این فقط جرئت می خواد و دل بریدن از دلبستگیها، من بچه که بودم از عمد شصتمو بریدم خیلی می ترسیدم ولی بر اعصابم مسلط شدم و با یک فشار کوچیک شصتم بریده شد دیگه دردی احساس نکردم و فقط احساس گرما آره گرما و هیجان.
ناراحت نباش کسی به تو نمی گه که تو زندگی کم آوردی چون دیگران زاییده ی ذهن تو هستند نگران خویشاوندانتی نه این فکر آدمای بزدله، اتفاقات روزانه عذابت میدن میدونم تهو، تشنگی و تعصب مانعت می شه. اصلا حساب کن تو قدرتمندترین بشر زاییده شدی و هیچ مشکلی از برون نداری ولی این شیطان درونو چی کارش می خوای کنی نه اشتباه نکن هر شیطانی که اون آدم بده ی تو قصه ها نیست این شیطان فقط می خواد بمیره تا راز بودنو بفهمه چون جور دیگه ای نمی شه فهمید یاد اون جمله ی معروف افتادم که : " مردگان قصه نمی گویند " .
تبر هنوز تو دستمه بازم می نویسم...............

